|
" سپيده عشق " شهريست پر ظريفان وز هر طرف نگاری | |
|
شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
دولت عشق
نفسم گرفت از این شب یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
این مطلب واقعی است
تازه از زندان آزاد شده بودم و به عنوان یک جذامی فکری و سیاسی، بعد از آزادی ام محکوم به زندگی در انزوا بودم . انزوایی که هیچگاه پایانی نداشت... گرمای تابستان شیراز خورشید را از آسمان بر سرم فرو می ریخت . به خانه ای که تنها در آن زندگی می کردم بر می گشتم با چند قرص نان و اندکی کالباس و خیار شور در دست. سگی سیاه و خسته و سنگ خورده و ضرب دیده در سایهء اندکی که چراغ برق به او میداد ایستاده بود و نفس نفس زنان با وحشت مرا می دید که از دور نزدیکش می شدم . چشمش را به چشمم دوخت . احساس کردم با نگاهش می گوید تو دیگر نزن... مطمئن بودم از دست کسانی که او را به جرم سگ بودن به سنگ بسته بودند به کوچهء خلوت ما پناه آورده بود . مهربانانه نزدیکش شدم . دوستی را در قدمهایم دید و نگریخت . هر دو گرسنه بودیم . تکه ای کالباس را در آوردم و میهمانش کردم . چند لحظه ای نگاهم کرد. مردد بود از دیدن انسانیت در وجود یک انسان . ناباورانه به دندان گرفت و خورد . و باز قطعه ای دیگر . یک لقمه خودم و یک لقمه برای سگ زخمی و لاغر و سیاه . غذایمان که تمام شد نوازشش کردم و براه افتادم. همقدمم شد. با فاصله ای که شاید به حرمت من نگاه داشته بود. تا در خانه همراهی ام کرد. دلم نیامد تشنه رهایش کنم. در را باز نگه داشتم تا درون حیاط خانه بیاید . کاسه ای آب آوردم و مقابلش نهادم. نوشیدنش روزهای تشنگی ام در سلول انفرادی ام را برایم زنده می کرد که گاه حتی در حسرت یک جرعه آب گرم بودم . سپاسگزارانه نگاهم کرد و گوشه ای زیر سایهء دیوار نشست. چند ساعتی گذشت . هوا رو به خنکی می رفت و کوچه شلوغتر شده بود. جایی برای نگهداری اش نداشتم . در را باز کردم و گفتم که برو . بی هیچ شکایتی بیرون رفت . با نگاهم تا مسافتی بدرقه اش کردم. ناگهان ایستاد . برگشت و نگاهم کرد . به سمتم دوید . انگار که چیزی را جا گذاشته بود. چند قدم مانده به من ایستاد و به چشمانم خیره شد. احساس کردم می خواست حرفی را بزند که هنگام رفتنش فراموش کرده بود بگوید . در چشمانش می خواندم که داشت صادقانه به من می گفت از تو ممنونم . نشستم و دستم را بسویش دراز کردم . نزدیکم آمد و با بینی اش دستم را بویید و نوازش کرد . و بعد با شتاب دور شد و رفت . و دیگر ندیدمش... از آنروز چندین سال گذشته است و من هنوز شرمندهء محبت و قدرشناسی آن سگ سیاه و خسته و بی پناهم . اخلاصی که به عمرم در هیچ انسانی ندیده ام ! به نقل از : تاریخ و جغرافیا سهشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
کریسمس خون
این دومین سالیست که در میلاد مسیح زادگاهش اینچنین عاشوراییست تاب ماندن نداریم و راه رفتن هم ... کفتار میدرد سهشنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
اندر رمضان خاک تو زر میگردد
این دهان بستی دهانی باز شد - تا خورنده لقمه های راز شد راستی نتایج ارشد اومد و با لطف خدا قبول شدم سهشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧
عکس فضاپیمای وویجر از زمین
دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید، تمام کسانی که میشناسید، تمام کسانی که تا به حال چیزی در موردشان شنیدهاید، تمام کسانی که وجود داشتهاند، زندگیشان را در اینجا سپری کردهاند. برآیند تمام خوشیها و رنجهای ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب، ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بودهاند، تمامی شکارچیان و صیادان، تمامی قهرمانان و بزدلان، تمامی آفرینندگان و ویرانکنندگان تمدن، تمامی پادشاهان و رعایا، تمامی زوجهای عاشق، تمامی پدران و مادران، کودکان امیدوار، مخترعان و مکتشفان، تمامی معلمان اخلاق، تمامی سیاستمداران فاسد، تمامی ابرستارهها، تمامی رهبران کبیر، تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخ گونه ما آنجا زیستهاند؛ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذرهای خرد در برابر عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراتوران و ژنرالها بر زمین جاری شده، البته با عظمت و فاتحانه بیندیشید. این خونریزان، اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بودهاند. به بیرحمیهای بیپایانی که ساکنان گوشهای از این نقطه، توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شدهاند. بیندیشید چقدر اینان به کشتن یکدیگر مشتاقند، چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما، تمامی حس خودمهمبینی بیپایان ما، توهم اینکه ما دارای موقعیت ممتاز در پهنه گیتی هستیم، به واسطه این عکس به چالش کشیده میشود. سیاره ما لکهای گمشده در تاریکی کهکشانهاست. شاید هیچ تصویری بهتر از این، غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. [خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
پيوندها
قرآن مجيد |