" سپيده عشق "
شهريست پر ظريفان وز هر طرف نگاری
يار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا يار تويی غار تويی خواجه نگهدار مرا . نوح تويی روح تويی فاتح و مفتوح تويی سينه مشروح تويی بر در اسرار مرا . نور تويی سور تويی دولت منصور تويی مرغ کوه طور تويی خسته به منقار مرا . قطره تويی بحر تويی لطف تويی قهر تويی قند تويی زهر تويی بيش ميازار مرا . حجره خورشيد تويی خانه ناهيد تويی روضه اميد تويی راه ده ای يار مرا . روز تويی روزه تويی حاصل دريوزه تويی آب تويی کوزه تويی آب ده اين بار مرا . دانه تويی دام تويی باده تويی جام تويی پخته تويی خام تويی خام بمگذار مرا
جمعه ٢٠ دی ۱۳۸۱
امير ايران




شاه تيله‌اي در دست داشت، بالا گرفت از پشت آن به نور شكسته چلچراغ نگاه كرد و گفت: « فايده‌ي اين كار چيست؟» امير كه با كاغذهاي توي دستش ، خودش را باد مي‌زد، «فايده‌ي كدام كار، تيله‌بازي شما يا روزنامه چاپ كردن من ؟» ناصرالدين شاه خنديد، خنده‌اي پر صدا و طولاني . بعد تيله‌ها را چند بار به هوا انداخت و گرفت و گفت : الحق كه امير مايي ! نه از ما مي ترسي نه از تيغ جلاد . هر جا برسد سوزن طعنه و كنا‌يه‌ات را به پهلوي ما فرو مي‌كني . از طرفي ديگر ، خودت مي‌بري و خودت مي‌دوزي ، بعد نظر ما را جويا مي‌شوي! » امير گفت:« قصد من جسارت نبود حضرت همايون! هنوز هم كاري صورت نگرفته . اگر موافق نباشيد، حتي فكرش را هم نمي‌كنيم. من فكر مي‌كردم پادشاه فهميده‌‌اي مثل شما، ملتي فهميده مي‌خواهد !» شاه تيله رنگي‌اش را در درون جايش گذاشت و تكه‌اي از هندوانه سرخي را كه جلويش بود، به دهان برد، اما قبل از خوردن گفت: «تو خودت بارها گفته‌اي اين ملت گرسنه است، بي‌سواد است، نه فرهنگ دارد، نه هنر، نه صنعت، نه تجارت. حالا اين ملت گرسنه بي‌سواد و بي‌هنر ، روزنامه مي‌خواهد چه كند ؟ اين اداها و اصول‌ها مال ملل اروپايي است كه از بس شكمشان سير است ، نمي‌دانند چه طور خودشان را سرگرم كنند.» امير عصباني بود. آهي كشيد و خشمش را فرو خورد و گفت: «ولي قبله‌ي عالم مي‌دانند كه هر چه بلا و مصيبت داريم از جهل و بي‌سوادي است . هر چه دود خرافه و شايعه است از آتش ناداني برمي‌خيزد. چرا ملت‌هاي زورگوي روس و انگليس از باسواد شدن ملت‌هاي شرق مي‌ترسند؟ آن ها از اين ترس دارند كه مردم به دزدي‌ها و جنايت هاي آن‌ها پي ببرند و عليه‌شان قيام كنند.» شاه دست از هندوانه خوردن برداشت. امير ادامه داد: «اين هندوانه‌اي كه شما نوش جان مي‌كنيد مال همين كشور است. رعيت ايراني آن را كاشته و محصول آن را برداشته. گندم را هم رعيت مي‌كارد و درو مي‌كند . آيا رعيت كور و بي سواد بهتر كشاورزي مي‌كند يا رعيت با سواد و روشن بين ؟» شاه با پشت دست سبيلش را را پاك كرد و گفت: «حرف حسابت چيست ميرزا تقي خان !» امير كه مي‌دانست شاه را مثل موم نرم كرده است، گفت: «ممالك مترقي در كشورشان روزنامه دارند. روزنامه باعث اعلام خبرهاي مهم و دادن آگاهي به عموم است. سالها‌ قبل ميرزا صالح شيرازي اين كار را كرده بود و بعدها به دلايلي تعطيل شد. حالا اگر شما اجازه بدهيد، تصميم دارم امر كنم هفته‌اي يك بار، روزنامه‌اي به چاپ رسد كه در آن اخبار ايران، اخبار خارجه، اطلاعات علمي، قيمت اجناس و اطلا‌عيه‌هاي دولتي چاپ شود.» شاه روي صندلي‌اش لميده و سر خود را به عقب تكيه داد. سايه‌هاي خواب چشمانش را سنگين كرده بود. چشم‌هايش را بست و گفت:« بسيار خب، موافقيم، ولي مي‌دانيم تو آخرش يا سر ما را بر باد مي‌دهي يا سر خود را. » و خنديد. خنديد و خميازه‌ كشيد و از پس تيله‌ي رنگي، امير را نگاه كرد كه اجازه خروج مي‌خواست. امير رفت و تصويرش شكسته و محو شد. اولين شماره اين نشريه كه «وقايع اتفاقيه» نام گرفت، روز جمعه پنجم ربيع الاول 1267 ه .ق منتشر شد. در سر مقاله اين شماره، هدف از چاپ روزنامه، انتشار اطلاع و آگاهي و دانايي و بينايي ذكر شده است. اين نشريه به صورت هفته‌نامه و به شيوه چاپ سنگي منتشر مي‌شد و قيمت آن ده شاهي ( نيم ريال) بود. پُل‌ها شكسته مي‌شوند. بعد از گذشت تقريباً چهار سال صدارت، اوضاع كشور و مردم روز به روز بهتر مي‌شد.
اما بعد ...



[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]