عيد عاشورا

zohrashora.jpg

روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه درانيم؟ ‌و چون خاييم دست؟
چون كه ايشان خسرو دين بوده اند
وقت شادی شد چو بشكستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
كنده و زنجير را انداختند
روز ملك است و گش شاهنشهی
گر تو يك ذره از ايشان آگهي
ورنه ای آگه، برو بر خود گری
زآن كه در انكار نقل و محشری
بر دل و دين خرابت نوحه كن
كه نمی بينيد جز اين خاك كهن
ورهمی بيند چرا نبود دلير
پشت دار و جان سپار و چشم سير؟
در رخت كو از می دين فرخی؟
گر بديدی بحر، كوكف سخی؟
آنكه جو ديد آب را نكند دريغ
خاصه آن كو ديد آن دريا و ميغ
خفته بودستيد تا اكنون شما؟
كه كنون جامه دريديت از عزا
پس عزا بر خود كنيد ای خفتگان
زآن كه بد مرگی است اين خواب گران

/ 0 نظر / 19 بازدید