این مطلب واقعی است

تازه از زندان آزاد شده بودم و به عنوان یک جذامی فکری و سیاسی، بعد از آزادی ام  محکوم به زندگی در انزوا بودم . انزوایی که هیچگاه پایانی نداشت...  گرمای تابستان شیراز خورشید را از آسمان بر سرم فرو می ریخت . به خانه ای که تنها در آن زندگی می کردم بر می گشتم با چند قرص نان و اندکی کالباس و خیار شور در دست.  سگی سیاه و خسته و سنگ خورده و ضرب دیده در سایهء اندکی که چراغ برق به او میداد ایستاده بود و نفس نفس زنان با وحشت مرا می دید که از دور نزدیکش می شدم . چشمش را به چشمم دوخت . احساس کردم با نگاهش می گوید تو دیگر نزن... مطمئن بودم از دست کسانی که او را به جرم سگ بودن به سنگ بسته بودند به کوچهء خلوت ما پناه آورده بود . مهربانانه نزدیکش شدم . دوستی را در قدمهایم دید و نگریخت . هر دو گرسنه بودیم . تکه ای کالباس را در آوردم و میهمانش کردم . چند لحظه ای نگاهم کرد. مردد بود از دیدن انسانیت در وجود یک انسان . ناباورانه به دندان گرفت و خورد . و باز قطعه ای دیگر . یک لقمه خودم و یک لقمه برای سگ زخمی و لاغر و سیاه . غذایمان که تمام شد نوازشش کردم و براه افتادم. همقدمم شد. با فاصله ای که شاید به حرمت من نگاه داشته بود. تا در خانه همراهی ام کرد. دلم نیامد تشنه رهایش کنم. در را باز نگه داشتم تا درون حیاط خانه بیاید . کاسه ای آب آوردم و مقابلش نهادم. نوشیدنش روزهای تشنگی ام در سلول انفرادی ام را برایم زنده می کرد که گاه حتی در حسرت یک جرعه آب گرم بودم . سپاسگزارانه نگاهم کرد و گوشه ای زیر سایهء دیوار نشست. چند ساعتی گذشت . هوا رو به خنکی می رفت و کوچه شلوغتر شده بود. جایی برای نگهداری اش نداشتم . در را باز کردم و گفتم که برو . بی هیچ شکایتی بیرون رفت . با نگاهم تا مسافتی بدرقه اش کردم. ناگهان ایستاد . برگشت و نگاهم کرد .  به سمتم دوید . انگار که چیزی را جا گذاشته بود. چند قدم مانده به من ایستاد و به چشمانم خیره شد. احساس کردم می خواست حرفی را بزند که هنگام رفتنش فراموش کرده بود بگوید . در چشمانش می خواندم که داشت صادقانه به من می گفت از تو ممنونم . نشستم و دستم را بسویش دراز کردم . نزدیکم آمد و با بینی اش دستم را بویید و نوازش کرد . و بعد با شتاب دور شد و رفت . و دیگر ندیدمش... از آنروز چندین سال گذشته است و من هنوز شرمندهء محبت و قدرشناسی آن سگ سیاه و خسته و بی پناهم . اخلاصی که به عمرم در هیچ انسانی ندیده ام !

به نقل از : تاریخ و جغرافیا

/ 9 نظر / 19 بازدید
رضا فکوری

قربون شکلت اگه می شه این دو تا چشمی که مزاحم موس می شه رو بردار

ارمیتا

سلام مثل همیشه عالی مرسی که سر زدین[گل]

حميد

سلام ممنونم مهدي عزيز از حضورت و نظرت ....انميدوارم در نهايت هر اتفاقي مي افتد به خير و صلاح ملت ايران باشد.آمين[گل][خداحافظ]

بیات

سلام و سلام. "شاید این بار نیلوفران آزادی اجازه ایستادن بیابند! شاید این بار نسیم آزدی وزیدن آغاز کند. شاید کابوس این چهار سال به پایان رسد! رواق منظر چشم من آشیانه توست .. . کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست"

ارمیتا

سلام دوست من مثل همیشه عالی بود راستی اب کردم تولدمه خوشحال میشم بیای[گل]

فریبا

سلام گلم ممنون میشم به منم سری بزنید [گل]