سفر به جاودانگي


art%20s.jpg

حاج عليخان، پيشخدمت مخصوص دربار را مأمور كشتن امير كردند. او نامه‌اي از ناصرالدين شاه گرفت كه حتي خودش سواد خواندن يك كلمه از آن را نداشت: «چاكر آستان ملائك پاسبان، فدوي خاص دولت ابد مدت، حاج عليخان پيشخدمت خاصه، فراشباشي دربار سپهر اقتدار، مأمور است كه به فين كاشان رفته و ميرزاتقي‌خان فراهاني را راحت نمايد و در انجام اين مأموريت بين الا قران مفتخر به مراحم خسرواني مستظهر بوده باشد.» حاج عليخان همان شب همراه با چهار سوار، به سوي كاشان راه افتاد.او وظيفه داشت هر چه زودتر كار را تمام كند. حاج عليخان اصلاً نمي‌خواست به گذشته فكر كند، به روزي كه در دستگاه محمدشاه دست به دزدي زد و به همين خاطر تبعيد شده بود، به زماني كه شنيد محمدشاه مرده است و شبانه خودش را به تهران به خدمت امير رساند، به لحظه‌اي كه قول مي‌داد گذشته را جبران مي‌كند و ديگر دست به دزدي نمي‌زد و ان زمان كه اميركبير گناهان او را بخشيد و او را به نوكري دربار شاه گماشت. حالا او فقط به فرمان شاه فكر مي‌كرد و قتل اميركبير! در باغ فين كاشان، اين شايعه زبان به زبان مي‌گشت كه: «شاه، امير را بخشيده و به زودي خلعت عفو از پايتخت مي‌رسد و امير با عزت و احترام به تهران بازمي‌گردد.» صبح كه شد امير هنوز سر نماز بود. عزت‌الدوله بقچه‌اي كنارش گذاشت. امير مشغول دعا بود، با چشماني كه از اشك سنگين شده بود و تاريكي هم نمي‌توانست آن را بپوشاند. امير، چشم‌ها را پاك كرد و جانماز را تا زد. دلش نمي‌خواست همسرش از گريه‌اش چيزي بفهمد، ولي او فهميده بود. كنار پنجره، پرده را كنار زده بود و خيره شده بود به روشنايي شيري رنگ صبح و كلاغ‌هايي كه ميان درخت‌ها مي‌لوليدند. صدايش كه مثل زمزمه‌ي آب بود گوش امير را شستشو داد:‌« همه چيز تمام مي‌شود، هم اين غريبي ما و هم اين گريه‌هاي پنهاني شما. به حمام برويد و غبار اين روزهاي ناگوار را از تن پاك كنيد.» امير بقچه‌ي گلدوزي شده را لمس كرد و با صدايي خش‌دار گفت:‌« تا اين چرخ گردون، اين گونه مي‌چرخد، اين بازي ادامه دارد.» عزت‌الدوله گفت: «اين صحبت‌ها را كنار بگذاريد. به حمام برويد. همين امروز و فرداست كه خلعت عفو از شاه برسد.» امير گفت: «گناهي نكرده‌ايم كه خلعت عفو بخواهم. بخشنده‌ي اصلي خداست، من خلعت عفو او را مي‌خواهم.» عزت‌الدوله بر پشت دست كوبيد و گفت: «اين روزها چه‌قدر سخن از مرگ مي‌گوييد! شما لياقت زندگي داريد، نه مرگ.» امير، بقچه را به دست گرفت و از اتاق بيرون رفت. بادي خشك و سرد مي‌وزيد و ميان لباسش مي‌پيچيد. آرام به سوي حمام قدم برداشت. كلاغ‌ها از سر راهش كنار رفتند و رفتنش را نگاه كردند. امير به ياد دوره‌ي كودكي افتاد، آن زمان كه ميان باغ مي‌دويد و آرامش كلاغ‌ها را برهم مي‌زد. هر موقع كلاغ‌ها را مي‌ديد به ياد اولين جرقه‌ي ذهنش براي آموختن مي‌افتاد و شعر استاد را به ياد مي‌آورد: «اين دولت و ملك مي‌رود دست به دست.» حمام آماده بود. عزت‌الدوله سفارش كرده بود كسي را راه ندهند. امير لباس‌ها را درآورد و پا به گرمخانه گذاشت و تن به آب خزينه سپرد. بيرون آمد، نشست تا دلاك باشي بدنش را مشت مال بدهد و كيسه بكشد. يكمرتبه صداي پا شنيد، صداي چكمه بر سنگفرش حمام. از پس توده‌ي بخار، دو نفر را ديد كه به طرفش مي‌آمدند. آن‌ها صورت‌هايشان را بسته بودند، فقط چشم‌هايشان پيدا بود. امير، هم جلاد را شناخت و هم حاج عليخان را. با خود فكر كرد: «حتماً بايد خبر مهمي آورده باشد كه در حمام به ديدارم آمده‌اند.» بعد به آرامي گفت:‌« چشممان روشن، حاج عليخان!» و دلش شور زد. در رفتار حاج عليخان اثري از احترام نبود. كاغذي در دست او ديد و پرسيد: « چه خبر فراشباشي مخصوص!» حاج عليخان لبخند يزد. لب‌هايش تا بناگوش كشيده شد و گفت: «خبرهاي بد، امير سابق! خبر مرگ.» و قهقهه‌ي بلندي سر داد. صداي خنده‌اش ميان ستون‌ها و طاق‌هاي گنبدي حمام پيچيد. امير خيره نگاهش كرد. حاج عليخان ديگر از آن طرز نگاه نمي‌ترسيد. فرمان شاه را به دست امير داد و گفت: «بيا، بخوان. هرچه هست، اين جاست.» امير فرمان شاه را با دستان خيس و عرق كرده‌اش گرفت و خواند: «چاكر آستان ملايك پاسبان فدوي ...» از جايي، قطره‌هاي آب در كاسه‌اي مي‌چكيد و صدايش در فضا موج برمي‌داشت. امير گفت: «اين حقيقت دارد؟» حاج عليخان نامه را از دستش قاپيد و گفت: «تلخ است، ولي حقيقت دارد.» امير نگاهي به قد كوتاه و صورت گرد او كرد و گفت: «آدم مهي شده‌اي؟! آفرين بر تو. يادت مي‌آيد كجا بودي و در چه فلاكتي زندگي مي‌كردي؟» حاج عليخان كه نمي‌خواست به گذشته‌ها فكر كند، گفت: «گذشته‌ها گذشته. من مأمورم و معذور.» امير گفت: «مي‌خواهم نامه‌اي براي شاه بنويسم.» حاج عليخان گفت: «اجازه ندارم اجازه بدهم.» امير به عزت‌الدوله فكر كرد، كاش مي‌توانست او را ببيند. حالا ديگر صداي پاي نگهبان‌ها را بر پشت بام مي‌شنيد و سايه‌ي عبورشان را مي‌ديد. مثل پلنگي در دام افتاده بود. گفت: «پس بگذار همسرم بيايد و پيش از اجراي حكم براي آخرين بار ببينمش.» حاج عليخان گفت:‌« اجازه ندارم، من فقط حكم قتل شما را دارم و بس.» امير انگار با ديواري از سنگ خارا حرف مي‌زد: «پس به احترام نان و نمكي كه به تو داده‌ام، بگذار وصيت ‌نامه‌ام را بنويسم.» صداي حاج عليخان تيز و مثل جيغ شد كه:«مي‌خواستي ندهي. حالا ديگر نان و نمك از كس ديگري مي‌گيرم. نوكر كس ديگري هستم. براي من تو مرده‌اي.» امير فهميد كه راهي ندارد جز تسليم شدن به تقدير. از جا بلند شد. غسل كرد و وسط گرمخانه نشست. براي مردن آماده بود. - همين قدر بدان كه اين پادشاه نادان، مملكت ايران را به لجن خواهد كشيد. حاج عليخان در حالي كه با نوك سبيل باريكش بازي مي‌كرد، گفت: «به ما چه مربوط؟ صلاح مملكت خويش خسروان دانند.» امير گفت: «چه طور بايد مرا بكشيد؟» حاج عليخان به جلاد اشاره كرد و گفت:‌«اين حاضر است جان ناقابل تو را بگيرد.» امير نگاهي به صورت پوشيده‌ي جلاد و چشم‌هاي خون گرفته‌اش انداخت. شمشير ميان دست‌هايش مي‌لرزيد. دلش به حال او مي‌سوخت. امير به عمل فصادي و خون گرفتن عادت داشت. دلاك باشي را صدا كرد. به نجوا چيزي به او گفت و چشم به زمين دوخت. دلاك با شك و ترديد و در حالي كه مي‌لرزيد، شروع به كار كرد. امير كف دست‌ها را بر زمين گرم حمام گذاشت و با نگاهي سنگين و آرام به فواره‌ي خون چشم دوخت. سنگ‌هاي سفيد حمام از خون او سرخ مي‌شد. امير سرش را پايين انداخت و زير لب زمزمه كرد: «اشهد ان لا اله الا الله ...» چند دقيقه به كندي گذشت و هيكل تنومند و سرخ امير، مثل برگي زرد و كم‌جان شده بود. آخرين نفس‌ها را مي‌كشيد. گلويش به خرخر افتاده بود. آخرين نشانه‌هاي زندگي هم از دست مي‌رفت. چهره‌ها يكي‌يكي جلوي چشمانش مي‌آمد، همسرش، مادرش، بچه‌هايش، پدرش، قائم‌مقام، استادش و آن شعر: «اين دولت و ملك مي‌رود دست به دست». دستانش ديگر قدرت تحمل سنگيني هيكلش را نداشت. آرنجش خم شد و صورتش به نزديكي كف حمام رسيد. حاج عليخان به جلاد اشاره كرد. جلاد بالاي سر امير ايستاد و لگدي محكم ميان كتف‌هاي زرد او زد. امير نقش زمين شد. بعد دستمالي را خيس كرد و آن را لوله كرد و فرو برد ميان دهان امير تا فرصت آخرين نفس‌ها را هم از او بگيرد. پلك‌هاي امير روي هم آمد. تمام شد. ظرف وجود ميرزاتقي‌خان اميركبير از ميان زندگي خالي و از غبار مرگ پر شد. جسمش مرد تا نامش زنده بماند.

/ 10 نظر / 5 بازدید
آریان مهر

./ بسيار وقت ها با يکديگر از غم و شادی خويش سخن، ساز می کنيم / امّا در همه چيزی رازی نيست / گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازی نيست / سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت ...

کسرا

آقا مهدی، سلام و ممنون که سری به ما زدی . بازم از اين کارا بکن عاشق. زنده و برقرار باشی. يا حق.

*

Salam, khobi? merci k vasam to web logam peygham gozashti, hanooz vaght nakardam k weblogeto bekhonam bebinam raje be chiye, vali axhash k marmooz bood :)) shokhi kardam. badan k khondam vasat nazaram o migam

تابان

دردم نهفته به ز طبيبان مدعی !!! اما بگوييد که چرا اين بيت را برای من انتخاب کرديد ؟!

هستی

سلام مهدی عزيز .... ممنونم که منت نهادی اومدی به کلبه هستی بازم از اين کارا بکن مهدی جان

مسيح

سلام، از پيام كوتاه‌ات لذت بردم. گيرم كه عاريت خواجه بود! جاي سپاس‌اش به هرحال باقي‌است نازنين. منتظرت مي‌مانم.

negin

مي گويند سنجابها ، آذوقه اي را كه جمع مي كنند درسوراخهايي پنهان مي كنند كه خودشان هم دوباره پيدايش نمي كنند ، تكرار سالها و سالها ...جمع كردن چيزي و از قصد فراموش كردندش ... از قصد ...يا چيزي ميان اشتباه و غريزه .... مثل گم كردن كليد اتاقي كه روزي پذيراي افسانه اي باور نكردني بوده است ... افسانه اي كه روزي ما بيننده اش بوده ايم ، گم كردن كليد صندوقچه خاطرات قديمي و از قصد پيدا نكردنشان .... شكستن تمامي آينه هاي خانه براي مرد جذامي ..... هميشه چشمه اي هست كه صورتت را به تو بنماياند .

مهدی

سلام... از لطفت ممنونم... داستان جالبی بود :) تا بعد... در پناه حق

پرنده مهاجر

سلام مهدی. از اينکه به وبلاگم سر زدی ممنونم. وبلاگ خوبی داری.... عجب متن کاملی نوشته بودی. قشنگ بود. هميشه موفق باشی. تا بعد!

hani

متنی که نوشتی خيلی خوب بود+عکس دکتر شريعتی+اون تلفن جهنم+... .بلاگ خوبی داری.