چشم ها را باز کنيد لطفا

behnoud_01.jpg
از مسعود بهنود

برادری داشتم که حالا او را ندارم و در زير درختان انزلی در حاشيه دريا جايش گذاشته ام، از کوچکی شيطان بود و زبر و زرنگ بر خلاف من که آرام بودم و دست و پائی چنان نداشتم. شبی از سينما با همه خانواده به خانه برگشته بوديم پشت در معلوممان شد کليد در نزد ديگری است که نيم ساعتی ديگر می آيد. ناراخت بوديم و هوا سرد بود و به خصوص دائی محترمان را پشت در نگاه داشته بوديم. سعيد من پريد و بی آن که مشورتی کند از ديوار مانند گربه ای خود را بالا کشيد و از سر ديوار بی اعتنای به فرياد مادرمان پريد به خرپشته ای و باری در را باز کرد و ما را از سرما نجات داد. در داخل خانه وقتی نشستيم زير کرسی داغ و چای با محبت مادر هم آماده شد دائی با آرامی سعيد را بغل خود نشاند و گفت ممنون دائی جان ولی دفعه ديگر چنين کاری نکن. ما نيم ساعتی هم پشت در می مانديم بهتر از آن بود که دست و پائی از تو بشکند و زانويت خراشيده شود. کاش حکايت ما همين شود.

پنج روز از برگزاری انتخابات شوراها می گذرد. هفته پيش در چنين روزی کسانی که دل در گرو اصلاحات در کشور دارند ـ از جمله اين بنده بی تقصير ـ با اميدواری تمام به اين باور بودند که جوانان و اکثريت جامعه شهری تهران بار ديگر پيام خود را که خواهان زندگی بهتر و آزادتر هستند با انتخاب کسانی که از صافی شورای نگهبان هم نگذشته بودند به اثبات خواهند رساند. محافظه کاران و سنت گرايان هم نگرانی خود را از اين آزادی که به نظر آن ها نشانه بی در و پيکری کشور بود ابراز کرده بودند و نوشته بودند که نبايد آن ها که خودی نيستند وارد بازی شوند. از چشم آن ها کسی که موسيقی گوش می دهد خودی نيست کسی که حتی به مهندس بازرگان و نهضت آزادی اعتقاد دارد خودی نيست، کسی که کراوات می زند خودی نيست، کسی که ماهواره دارد خودی نيست، کسی که خارج درس خوانده خودی نيست، کسی که يک بار در عمرش با زنی بدون حجاب عکس گرفته خودی نيست، کسی که مقاله ای نوشته و گفته آقا سنگسار نکنيد در اين جهان ضد خشونت خودی نيست، کسی که گفته از طالبان بی زارم خودی نيست و ... فهرستشان بلند است. از ميان آن همه که به نظرشان خودی نيستند و از حقوق اجتماعی و از جمله حق انتخاب شدن بايد محروم باشند چند نفری از ياران مهندس بازرگان و معتقدان به مصدق نامزد شده و توانسته بودند پس از بيست سال که مدام بين زندان و انزوا راه می پيمودند خود را در انتخاباتی وارد کنند که آخرش شرکت در شورائی است که ورود به معقولات و قوروق ها ندارد بلکه به اداره و مديريت شهرها می پردازد. همين را هم دوستان تحمل نداشتند و تازه اين دو روزه مشخص شده چرا چون می نويسند شهرداری تهران امکانات فراوان دارد از روزنامه و فرهنگسرا و هزار شرکت و موسسه جانبی. پس انگار حق داشته اند که نخواهند غير خودی وارد شوراها شود. نماينده دانشجويان را قبول نداشتند همين که دو تا از دانشجويان سخن از خواست های دانشجويان گفتند. اول آن که شبی ناپديد شدند و بعد روزنامه کيهان کشف کرد پدر مرحوم يکی از آن ها ساواکی بوده است و ديگری هم از خانواده ای است که با خوانين رابطه داشته اند. شوخی نيست آن چه نوشتم ولی حق داريد باور نکنيد. اما قصه درازتر است.

هفته پيش در اين روزها هوائی ديگر در دلمان بود. باورمان بود از فضای آزادتری که به قيمت مقاومت خودتان و درد و رنج هايتان، زندان ها و سختی های امثال گنجی، نوری، باقی، باطبی، افشاری، شمس الواعظين، کديور و وکلايتان که هنوز در بندند و ده ها نفر ديگر، فراهم آمده است با رای دادن به هر که می خواهيد محافظت می کنيد. من و کسانی مانند من باور نداشتيم که خسته شده ايد از راهی که رفته ايد و از دری که خودتان باز کرده ايد و کاری بزرگی که کرده ايد. باورمان بود حالا زمانی است که آن ها بايد قهر کنند، آن ها بايد از پايداريتان خسته شوند. نه فقط ما باورمان نبود که آن ها خودشان هم باورشان نبود. به همين جهت فغان برداشته بودند که متدنين در رای گيری شرکت نمی کنند و رفته بودند و در گوش بزرگان خوانده بودند که اين جوان ها می خواهند هر چه رشته ايم پنبه کنند و محکومان دادگاه ها را انتخاب کنند و ... قهر کرده بودند به کنجی نشسته غمين.

حالا يک هفته گذشته و ديگر چنين نيست. به باور من جوانان اين ديار جوانی کردند. باشد. اصلا کار جوان اين است که جوانی کند. کار جوان اين است که شتاب داشته باشد و قانع نشود. احساساتی عمل کند و در جامعه ما که دموکراسی نهادينه نشده نه در کارکرد حکومت ها، بلکه در ذهن و زبان خودمان هم، حوادثی از اين دست غريب نيست و نبايد از آن دل آزرده شد. دلايل هم به اندازه کافی برای اين قهر داشتيد. مثلا ديده بوديد کسانی که به رای شما چهار سال پيش به شورای شهر رفتند چه کردند. کسانی که از اميد شما رای گرفته بودند و با اميد شما به شورای شهر رفته بودند، ديده بوديد که هيچ رحمی به اميدواران نکردند. و سوژه دادند به دست دشمنان انتخاب و رای و شورا که حرکات آن ها را نشانی بدهند و به ريش مردم سالاری و انتخاب و رای بخندند و مدام آن را بزرگ کنند. حتی به اصرار و راه گشائی کسی مانند حجاريان که جلو همان شورای شهر به تير تحجر سلامت و توان خود از دست داد توجهی نکردند و خودخواهی هايشان نگذاشت. حالا هم می خواستيد بخوانيد که دو روز پيش در کيهان چه فرموده بودند.

باری هزار نشانه داشتيد. از جمله آن که ما هنوز تحمل دموکراسی را نداريم و تقصيرمان هم نيست. کی به ما مجال تمرين دادند کجا امکان دادند که شنا کردن را در آب بياموزيم. پس چه عجب اگر در کتاب و تئوری دموکراسی می دانيم ولی در عمل با همه حرف ها و شعارهای زيبا به اميد ميليون ها نفر هم رحم نمی کنيم. به راستی وقتی امروز که چهارشنبه است مقاله سعيد فقيه رضوی را در ياس نو خواندم گريه ام گرفت.

سعيد همان کسی است که هفته گذشته از اميدوران بود. حالا از مرگ سقراط نوشته. من با آن نوميدی که در کلام وی است موافق نيستم و باورم اين است که جوانی کردن جوانان هم بخشی از ماجرای زندگی واقعی ماست و بخشی از حيات اجتماعی ماست. جامعه ای که اکثريت شصت و پنج در صدی اش جوان است بايد منتظر قهر ـ يا به قول آقای شيرزاد کرشمه ـ آن ها باشد. آری کسانی هستند که در پشت پرده با داغ و درفش آماده اند که اگر جوانی جوانان داشت به خطرشان می انداخت به هر قيمت مانع شوند ولی کسی که اصلاحات در سر دارد و شعارش گل و شکوفه است که داغ و درفش ندارد همينش هست که متاثر شود و چندی به خود فرو رود و دوباره اميد از سر گيرد. تصور می کنيد آخرين موج مهاجرت ها که در همين سال های بعد از دوم خرداد شکل گرفته از کجا آمده است از همين نوميدی هاست.

اما قصدم شرح مصيبت نبود و از بازگفتن اين داستان چيز ديگری بود.

پيشنهاد مشخصم اين است که تمام آن ها که به رای ندادن و به اين قهر مدنی خود مفتخرند و از پيام ها و نوشته هايتان در می يابم که کم هم نيستيد. به حوادثی که از همين روزها آغاز شده است دقت کنيد. نوشته هايشان و گفته هايشان را بخوانيد. نوشته ها و گفته های همه را. هم امروز که چهارشنبه است بخوانيد مقاله بسيار دلنشين آقای ادب را در آفتاب يزد درباره جامعه مرعوب و مجذوب و معقول. بخوانيد نوشته آقای شيرزاد را در ياس نو. نوشته آقای محبيان را در رسالت. و ظرافت ها و نازک کاريهای نهان در بين سطور اين نوشته ها را دريابيد. به يادداشت حسين شريعتمداری در کيهان ديشب دقت کنيد.

خلاصه کنم ماجرای همين چند روزه را. کسانی که چون باور داشتند که مردم شهرهای بزرگ آماده شده اند تا نه ديگری به آن ها بگويند تمام نيروی خود را برای نوميد کردن هوادارانشان از شرکت در انتخابات شورا ها به کار برده بودند. همان ها که مقاله هايشان را نوشته بودند از پيش برای روز بعد از اعلام نتايج انتخابات و در آن قرارشان بود که بنويسند تقلب فراوان شده، نظارت وقتی دست کسانی باشد که اصلاح طلبند معلوم است که اصلاح طلب از صندوق به در می آيد و اين قبول نيست. کسانی که هفته گذشته نوشتند از کجا معلوم که اکثريت اشتباه نکند خيلی وقت ها اکثريت اشتباه کرده است در همه جوامع. کسانی که از پيش تبليغات خود را عليه هر سه گروهی که ممکن بود پيروز شوند شروع کرده بودند. پيشاپيش هم به گروه هوادار کرباسچی چون فرهنگسرا ساخته، همشهری ساخته، اتوبان ساخته و به شهر رسيده بود هزار تهمت زده بودند، هم به جبهه مشارکتی ها و پيشاپيش نوشتند که به علت سابقه تاج زاده در وزارت کشور آرا به نفع او خوانده می شود. کسانی که به احتمال برنده شدن ملی ـ مذهبی ها پرونده های آن ها از دوستانشان در دادگاه ها قرض گرفته بودند. کسانی که دو هفته پيش لايحه افزايش اختيارات شوراها را که اختيار عزل و نصب شهرداران را به شوراها می داد رد کردند چون تصور قطعی شان بر اين بود که ماجرای دوم خرداد و انتخابات مجلس و انتخابات دوره اول شورا ها تکرار می شود. کسانی که نوشته بودند در مشهد خانمی چنان عکسی از خود در آگهی های انتخاباتی چاپ کرده که اوباش آن را در دست گرفته و شعار می دهند فلانی دوستت داريم و به دروغ نوشتند که شوهر اين نامزد انتخابات شورای شهر با اوباش درگير شده، آن ها که هر چه دلشان خواست درباره سابقه و طاغوتی بودن کانديدا ها نوشتند و مردم را به خيال آن که رای خواهند داد اوباش و مسخره ها خواندند و.... حالا بخوانيد که چه رجزی می خوانند.

از پريروز شروع کرده اند. اولا همه شان ـ از تحريم کنندگان انتخابات تا مخالفان اساس شورا ـ منتخبين تهران را از خود می دانند. اصلا به نکته ای که اشاره نمی کنند کمی تعداد شرکت کنندگان در انتخابات است. می نويسند مردم خسته از سياسی بازی ـ بخوانيد دموکراسی ـ به اصولگرايان رای دادند. کسی که هفته گذشته در سرمقاله رسالت نوشته بود دموکراسی ريشش در تمام دنيا در آمده است. کسی که هفته گذشته در سرمقاله کيهان نوشته بود ما را به رای کاری نيست و کار ما کار خداست و... حالا جشن گرفته اند و دستور عمل صادر می کنند که بايد همه همکاران اين ده بيست ساله شهرداران پيشين را بيرون کرد، همشهری را از آنان که هستند پاک کرد و غيرخودی را بيرون ريخت، فرهنگسرا را از محل انحراف جوانان خارج کرد، جلو ساختن برج ها و ساختمان های مدرن را گرفت و فردی متعهد را به شهرداری تهران گماشت.

همه شما که با ندادن رای پيام قهر فرستاديد به باورم بايد حاصل کار خود را دقت دنبال کنيد. و اين را به آن هوا نمی گويم که جريمه و مجازاتی است برای شما. چون کاری که کرده ايد به حق حق شما بود و کسی را نيامده که به تصميم 88 در صد مردم شهری مانند تهران و شهرهای بزرگ ديگر احترام نگذارد. نه، سخن ديگری دارم. معتقدم که مثال همکلاسی من بهروز نشويد.

بهروز پدر سخت گيری داشت و هر وقت قهر می کرد و يا می گفت اين غذا را دوست ندارم و اين لباس را نمی پسندم و ... پدرش فورا غذا را از جلو او بر می داشت و يا لباسی را که خريده بود پس می داد و می گفت بفرمائيد. بهروز ما شب به درد گرسنگی دور خود می پيچيد و يا صبح روز عيد مجبور می شد با لباس های وصله خورده و کهنه با لب و لوچه آويزان به خانه آشنايان برود. ما به او می گفتيم بهروز جان خوب قهر نکن و نگو نمی خواهم وقتی اثر ندارد و کار را بدتر می کند. او نمی توانست و باز اين صحنه تکرار می شد. تا روزی يکی از همکلاسی ها که عقلش در همان بچگی از ما بيشتر بود راه حلی در مقابلش گذاشت. گفت هميشه شکولاتی، نان خشگی، چيزی در جيبت داشته باش که وقتی قهر کردی از گرسنگی به خود نپيچی. در حقيقت به او گفت يک حرکت بعد را پيش بينی کن و برنامه ای داشته باش که درد نکشی و مجبور به تسليم و قبول شرايط سخت تری نشوی.

مقصودم آری اين نبود که رای نداده ها را سرزنش کنم و بنويسم که ما درست می گفتيم و شما اشتباه کرديد. از اتفاق چه بسا پيام شما موثرتر باشد و کسانی که در مقابل نرمش و ميانه روی و اعتدال و تحمل، همه را حمل بر ضعف می کردند و از کارشکنی دست بر نمی داشتند شايد زبان تازه ای را که شما برگزيده ايد در دل سنگشان بيشتر اثر کند. آری، اصلا قرار نيست تاريخ تکرار شود و آن چه بر سرما آمد بر سر شما به همان شکل بيايد. کاری است کرده ايد و مبارکتان باد. اما مقصودم آن است که از حالا بايد گوش و چشم خود را باز کنيد. به گروهی اميدوار جواب نه داديد. بسيار خوب بعد چه خواهيد کرد. اگر جوابتان اين باشد که نوميدی را گسترش خواهيم داد. خراب می کنيم بالاخره يک چيزی می شود، پاسخ خوبی نيست که ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش. به قول آن جوان که به يکی از راديوها تلفن کرده بود « حالا ما يک تريپی زديم و حالی گرفتيم وضع از اين که بدتر نميشه، حالا اگرم شد دودره می کنيم چارتائی می آيم» اين زبان تازه ای است و گويا معنای خاص خود دارد، ما را که اين زبان را نمی دانيم نبايد خيلی سرزنش کنيد. حالا سرزنش هم می کنيد عيبی ندارد ولی بگذاريد سرزنش را برای زمانی که از اين راه نتيجه بهتری گرفته باشيد که اميدواريم بگيريد. تا آن زمان دست کم چشم های خود را باز کنيد. از حالا به بعد با کاری که کرده ايد و تکانی که به صحنه داده ايد هشياری افزونتر بايد. همين.

***
البته من خودم از کسانی بودم که رای ندادم و هرگز هم نخواهم داد ولی نظر آقای بهنود هم قابل تامل است .

/ 3 نظر / 3 بازدید
tiam

سلام ...نظر شما درمورد ازدواج مجدد چيه؟

باقلوا

سلام... اقا ما مخلصيم... گرفتاريم... ولی معمولا سر ميزنيم و ميخونيم..... موفق باشی....

حمید

سلام . درود به شما . عيدتون هم مبارک . وبلاگ جالب دارين . موفق باشيد